روزگار آموزگار
loading...

روزگار آموزگار

javadnekouei46 بازدید : 1 سه شنبه 28 دی 1395 زمان : 10:01

 

متوسط عمر عقاب 30 سال است و متوسط عمر کلاغ 300 سال.

عقابی در بلندای قله ی رفیعی لانه داشت.
عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود، اما نمی خواست بمیرد.

به یاد آورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که:
در پایین قله کلاغی لانه دارد.

چهار نسل از خانواده ی عقاب ها این کلاغ را دیده بودند اما کلاغ هنوز به نیمه ی عمر خود نیز نرسیده بود!

عقاب در دلش به کلاغ حسادت کرد؛ تصمیم گرفت به نزد کلاغ برود و راز عمر طولانی وی را جستجو کند.

بنابراین بال گشود و در آسمان به
پرواز درآمد.

شکوه و عظمت عقاب بر کسی پوشیده نبود.

با پروازش در زمین هیاهویی شد. پرندگان با حسرتی آمیخته با ترس به لای درختان گریختند، خرگوش ها و آهوان سراسیمه به دل جنگل پناه بردند و چوپان در حالی که مسیر حرکت عقاب را می نگریست به سوی گله دوید؛
اما عقاب را اندیشه ی دیگر در سر بود.

به لانه ی کلاغ رسید؛
کلاغ با وحشت و تعجب به وی نگریست!
چه امری این افتخار را نصیب او کرده بود؟!

عقاب داستان را برای کلاغ گفت و از او خواست تا راز عمر طولانیش را برای وی فاش کند.

کلاغ گفت که:
این کار را خواهد کرد و به او یاد خواهد داد آنچه خود انجام داده است تا عمر طولانی به دست آورد؛ پس باید عقاب از این پس با او
زندگی کند و دمخور او شود و عقاب پذیرفت!

اما زندگی کلاغ کاملا متفاوت با زندگی او بود.

عقاب که همیشه در اوج آسمان
جا داشت و غذایش گوشت تازه و آب چشمه ساران کوهسار بود.

دید که کلاغ چگونه دزدی می کند، چگونه تحقیر می شود، چگونه از پسمانده ها و لاشه ها غذا میخورد و از
آب لجن سیراب می شود...

او در یکروز زندگی با کلاغ همه ی اینها را تجربه کرد.

در همان روز اول، عقاب زندگی خود را به یاد آورد و دانست که: 
زندگی و فرمانروایی کوتاه خود در بلندای آسمان را، هرگز با زندگی طولانی در نکبت زمین عوض نخواهد کرد، حتی اگر عمرش فقط یکروز باشد.

عمر کوتاه با عزت به از عمر طولانی با خفت است.
عمرتان با عزت و سرافرازی واقتدار

[ سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۵ ] [ 10:50 ] [ جوادنكوئي ] [ ]


مطالب رزسایت
javadnekouei46 بازدید : 1 چهارشنبه 22 دی 1395 زمان : 23:58


‎ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
‎کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرمی

‎قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
‎چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی

‎بیا که خرقه من گر چه رهن میکده‌هاست
‎ز مال وقف نبینی به نام من درمی

‎حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل
‎پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی

‎طبیب راه نشین درد عشق نشناسد
‎برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی

‎دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم
‎به آن که بر در میخانه برکشم علمی

‎بیا که وقت شناسان دو کُون(هستی) بفروشند
‎به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی

‎دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است
‎اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی

‎نمی‌کنم گله‌ای لیک ابر رحمت دوست
‎به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی

‎چرا به یک نی قندش نمی‌خرند آن کس
‎که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی

‎سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست
‎جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی

[ دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۵ ] [ 21:0 ] [ جوادنكوئي ] [ ]


مطالب رزسایت
javadnekouei46 بازدید : 1 چهارشنبه 22 دی 1395 زمان : 20:28

گفتمش باغم هجران چه کنم گفت بسوز. گفتمش چاره ی این سوز بگو گفت بساز . آنقدر این مصیبت جانکاه قلبمان را آزرد که به جرات می توان تلخترین حادثه 95 نامید.مادری که حتی یک ذره هم گمان نمی برد جگر گوشه اش خرابه را بهانه ای برای عروجش باشد.آری حرف وحدیث ها از اطراف و اکناف در این گذر ایام، قلبمان را به درد می آورد.عده ای انگشت اتهام به سوی شورای شهر میبرند.عده ای به سمت شهردار و عده ای مالکین مخروبه ها را وعده ای هم پسری بی سرو پارا مقصر می دانند.واما به راستی ریشه این فاجعه ی اسف بار کجاست و دختر مظلوم بای ذنب قتلت،به کدامین گناه کشته شد.آری آنچه که وجدان خواب آلوده ی ما را بیدار  و دیدگان بسته مارا باز کرد.بی تفاوتی حاکم بر مردم و مسئولین شهر است. آمد به سرم از آنچه می ترسیدم دخترک معصوم رفت و خواه نا خواه این فضای رعب و اندوه با گذر زمان به سردی می گراید اما تا فاجعه و حادثه بعدی آیا ما تلنگری به خود خواهیم زد؟ باور کنیم که ما نصرآبادی ها جنسمان باسایر مردم منطقه فرق میکند .از این نظر که همیشه نسبت به همه چیز بی تفاوت و بی خیال بوده ایم تا آنجا که ابمان سرد ونانمان گرم  باشد به وقایع اطرافمان بی تفاوتیم واحساس سوختن به تماشا نمیشود. آتش بگیر تا که ببینی چه میکشم و این مصیبت عظمایی است که گریبانگیر ما شده و باید چاره ای اندیشید. هزاران موردی که زیر پوست این شهر اتفاق می افتد و ما از آن بیخبریم و گاها شنیدش تنهازنگ خطریست بر بی تفاوتیمان.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل،دخترک مظلوم و بی گناه رفت ومادری که برایش در تدارک لباس عید بود و حالا از او فقط مشتی خاطره مانده که باید برتن نحیف ونازک  او لباس آخرت بپوشاند  و ما مانده ایم بادردهایی که درمانش دست خودمان است که چه زیبا گفته اندازماست که برماست چرا موقع جلسات پرسش پاسخمان با شورا وشهردارمحترم کمتر از انگشتان دست حضور میابیم اما در فلان ولیمه حضور حداکثری داریم آیا تا وقتی منافعمان به خطر نیفتد سراغ فلان مسئول می رویم و...سینه مالامال درد است و ماییم که باید از خود شروع کنیم و بعد انگشت اتهام به فلان مسئول وفلان مقام بزنیم در پایان ضمن عرض تسلیت به این دو خانواده ی محترم و عزیز از دست داده،صبر جزیل را ازدر گاه احدیت برای ایشان وعلو درجات را برای آن عزیز سفر کرده خواهانم.ای دیر به دست آمده پس زود برفتی. آتش زدی اندر من و چون دودبرفتی. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا  از طرف بنده ی حقیر خدا  جواد نکوئی

[ چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ ] [ 21:15 ] [ جوادنكوئي ] [ ]


مطالب رزسایت
javadnekouei46 بازدید : 3 چهارشنبه 22 دی 1395 زمان : 20:23

گفتمش باغم هجران چه کنم گفت بسوز. گفتمش چاره ی این سوز بگو گفت بساز . آنقدر این مصیبت جانکاه قلبمان را آزرد که به جرات می توان تلخترین حادثه 95 نامید.مادری که حتی یک ذره هم گمان نمی برد جگر گوشه اش خرابه را بهانه ای برای عروجش باشد.آری حرف وحدیث ها از اطراف و اکناف در این گذر ایام، قلبمان را به درد می آورد.عده ای انگشت اتهام به سوی شورای شهر میبرند.عده ای به سمت شهردار و عده ای مالکین مخروبه ها را وعده ای هم پسری بی سرو پارا مقصر می دانند.واما به راستی ریشه این فاجعه ی اسف بار کجاست و دختر مظلوم بای ذنب قتلت،به کدامین گناه کشته شد.آری آنچه که وجدان خواب آلوده ی ما را بیدار  و دیدگان بسته مارا باز کرد.بی تفاوتی حاکم بر مردم و مسئولین شهر است. آمد به سرم از آنچه می ترسیدم دخترک معصوم رفت و خواه نا خواه این فضای رعب و اندوه با گذر زمان به سردی می گراید اما تا فاجعه و حادثه بعدی آیا ما تلنگری به خود خواهیم زد؟ باور کنیم که ما نصرآبادی ها جنسمان باسایر مردم منطقه فرق میکند .از این نظر که همیشه نسبت به همه چیز بی تفاوت و بی خیال بوده ایم تا آنجا که ابمان سرد ونانمان گرم  باشد به وقایع اطرافمان بی تفاوتیم واحساس سوختن به تماشا نمیشود. آتش بگیر تا که ببینی چه میکشم و این مصیبت عظمایی است که گریبانگیر ما شده و باید چاره ای اندیشید. هزاران موردی که زیر پوست این شهر اتفاق می افتد و ما از آن بیخبریم و گاها شنیدش تنهازنگ خطریست بر بی تفاوتیمان.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل،دخترک مظلوم و بی گناه رفت ومادری که برایش در تدارک لباس عید بود و حالا از او فقط مشتی خاطره مانده که باید برتن نحیف ونازک  او لباس آخرت بپوشاند  و ما مانده ایم بادردهایی که درمانش دست خودمان است که چه زیبا گفته اندازماست که برماست چرا موقع جلسات پرسش پاسخمان با شورا وشهردارمحترم کمتر از انگشتان دست حضور میابیم اما در فلان ولیمه حضور حداکثری داریم آیا تا وقتی منافعمان به خطر نیفتد سراغ فلان مسئول می رویم و...سینه مالامال درد است و ماییم که باید از خود شروع کنیم و بعد انگشت اتهام به فلان مسئول وفلان مقام بزنیم در پایان ضمن عرض تسلیت به این دو خانواده ی محترم و عزیز از دست داده،صبر جزیل را ازدر گاه احدیت برای ایشان وعلو درجات را برای آن عزیز سفر کرده خواهانم.ای دیر به دست آمده پس زود برفتی. آتش زدی اندر من و چون دودبرفتی. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا  از طرف بنده ی حقیر خدا  جواد نکوئی

[ چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ ] [ 21:12 ] [ جوادنكوئي ] [ ]


مطالب رزسایت
javadnekouei46 بازدید : 1 دوشنبه 17 آبان 1395 زمان : 21:33

javadnekouei46 بازدید : 1 دوشنبه 17 آبان 1395 زمان : 18:03

javadnekouei46 بازدید : 1 دوشنبه 17 آبان 1395 زمان : 0:58

تعداد صفحات : 1

درباره ما
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
خبر نامه


معرفی وبلاگ به یک دوست


ایمیل شما :

ایمیل دوست شما :



چت باکس




captcha


پیوندهای روزانه
آمار سایت
  • کل مطالب : 13
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 14
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 14
  • بازدید ماه : 14
  • بازدید سال : 14
  • بازدید کلی : 15
  • آخرین نظرات
    کدهای اختصاصی